او مرا فقط یک بار نگاه کرد
و من سه سال است که با همان یک نگاه زندگی میکنم
او مرا فقط یک بار نگاه کرد
و من سه سال است که با همان یک نگاه زندگی میکنم
خیلی عجیبه ولی
من هنوز دوست دارم
احتمالا یه روزی از دلتنگیت میمیرم اما حرفم هنوز هم همونه، دیگه نمیخوامت.
سنگینی امشبُ
این حال بدتو
ادمارو
هیچوقت
یادت نره
هیچوقت !
نگو ساده بگو پخمه !
تو این دوره زمونه تو کاریم با کسی نداشته باشی بر نمیتابنو تهش یه چی پیدا میکنن که باش بت گیر بدن مثلا .
نمیدونم چی باید بگم راستش تو این پی ام اسی
به من بود که فکو فامیلارو مینداختم تو بلک لیست همیشگی ..واقعا واقعا؟
فکو فامیلاهمه یه عنن مادر پدریم نداره
چیزی که منو فشاری میکنخ بابامه مثلا
هیچجوره نمیخواد قبول کنه فامیلاش گوهن .
مامانم همینطور
از زندگی تو این شهر زیادی خستم .
نجاتم بده
احتمالا از زندگی نکردن و صرفا گذروندن خرسندم .
موضوع صرفا پیدا کردنو بستن به شانسو اقبال نیست حتما
اینکه صرف یک نگاه تو بری شانستو با یک نفر امتحان کنی صرفا چون نیاز داری کسی برای تو باشه و در مقابل تو برای اون
مثلا من از تنهایی میگم تنهایی که اره میخوام یکی کنارم باشه ... بقیه بفهمن من یکی کنارمه ..بهرحال تنها نیستم نیست .
نمیدونم دارم چی میگمو توانایی اوردن دغدغهای تو مغزم به نوشتنو جملاتو دارم یا نه حتی .
میدونی جدیدا وقتی از تنهایی میگم حس میکنم بند بند وجودم نیاز به کسی داره که کنارش بتونم صحبت کنم ..حرف بزنم دغدغهای الکی و جدیمو بگم
گوش بده ..بفهمه ... فهمیدن مهمه ..
اینکه بتونم ترس و استرس زندگیمو با یکی درمیون بزارم
اینکه طرف مقابلت بهت شبیه باشه .. کامل کننده تو باشه
کاش واقعا هیچوقت به چشمو ابرو کسی دل نبنیدم وقتی نمیدونم حتی طرف کیه ..چقد به ما شبیهه چقد ما باهم میسازیم
شما شریک عاطفیتو شریک روحتو از چشما نه از اعماق وجود پیدا میکنی .
چشم ابرو جذابیت تو دل صرفا اولاش جذابه
اره یه همچین چیزایی .
پس احتمالا اون قاعده که آن چیز که از ان توست تورا پیدا میکند تو همچین مواردی صدق میکنه .
شد تقریبا نصف و ده روز شاید پایان .
نمیدونم تجربه عجیبی بود
خوب نبود بدم نبود با ابعاد واقعی کار کردنو پول درآوردن آشنا شدیم
فهمیدیم پول و الکی به کسی نمیدن
همچی واقعا جدیه
زندگی سخته
و خیلی چیزای دیگه
نمیدونم دو سه ماه دیگ کع دانشگام تموم شه چی میشه ولی خوب خیره ..همیشه خیره چون خدا هوامونو داره
خستم ولی راضی
نمیدونم فعلا همینا
میدونی قسمت مهم این روزا اینه که صرفا قرار نیست کارو یاد بگیری
تو قراره یاد بگیری عادت کنی ..به خستگی..به سرپا بودنه یه سره .وبه بی خوابی ...به جدی بودن ادمایی که غیر از این مکان میخندن
به واقعیت
به درامای اونجا
به غیبتایی که میکنن
به ادمای خوبو بدش که بدش زیاد تره .
زندگی هیچوقت برا من جدی نبوده ولی متاسفانه داره میره سمت شدن
هر لحظه میخوای برگردی به روتین ولی میبینی دیگ به روتین هم تعلق خاصی نداری .
عجیبه میدونی
این روزا بشدت سخت میگذرن
بشدت
این حد زیاد از اکتیو بودن تو حیطه ای که پچیزی بهش علاقه نداری واقعا سخته
واقعا حس میکنم تازه دارم میفهمم شیمی چیه .
و ناراحتم و خسته نمیدونم چجوری هندل کنم این بیست روزو .
تبادل زیاد با این نسخه از آدما
وقت نداشتن
واقعا برام عیحع .
چجوری ملت از هفت صب تا هفت شب سرکارن؟ کی زندگی میکنن پس
الانم حسینی اومد باید برم
خدافض
دلم میخواد جمع کنم برم روستا
روستای بدون صدا
بدون انتن
بدون آلودگی و شلوغی
بدون صدای بوق
ولی تنها نه .
با یکی که باید :)
اوج تنهایی رو جایی حس کردم که فهمیدم جز خدا واقعا اونقداهم کسیو ندارم .
شاید کسی واقعا دوستم نداره
خیلی لوس شد ولی واقعی شد .
امشب چقد با نگار دعا کردیم و غصه خوردیم
کی یعنی صب میشه این شب ما؟
میترسم از اینکه تو این چند ماهه باقی مونده تا تولدم
به اون آرزوها یا حداقلش چنتا ..یا حداقلش همون یکی اصلیه نرسم و تیک نزنمش . لطفا خدایا کمکم کن که در نهایت خودمو بی عرضه طلقی نکنم .
لطفاً دختر
لطفا
یکاری کن .
دنیا مال کساییه که جسارت دارن ..تو هر زمینه .
اعتماد به نفس و خودباوری هست . خیلیم هست
یعنی به جا
ولی فاقد امید تو بگو اصلا زره ای .
فاقد هدف
فاقد اهمیت به خود