چهارشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۲ ساعت 23:53 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

فک میکنم دچار افسردگی بهاری شدم ؛ نمیدونم چه صیغه ای ولی آره ؛

ولی یکم بیشتر فکر میکنم

افسردگی اصلا از هفته دیگه شروع میشه تازه ! حالا چرا؟ چون هشتادو پنج درصد قراره ببینمش..و اینکه بد از اون اتفاقا بازم ببینمش سوهانِ روحمه..! کاش فقط همین بود !

دانشگاه رو چیکار کنم اون تو چشممه رسماً و من باید با اشتیاق تعریفاشو با بقیه گوش کنم ! آره...ولی قبول کن یبارم فکر کردم واقعا این دفعه دیگ داره میشه ...ولی؟ بازم دست ما صاف تر اژ موی ما.

نمیدونم قانون زندگی چیِ ولی این ۲۰ سال زندگی بهم اینو فهمونده که بعد از هر سختی آسونیه ! ..خدا هم خوبه..! حتی اگه زندگی بد باشه...!

چهارشنبه سی ام فروردین ۱۴۰۲ ساعت 22:22 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

اوکی ...مرسی بابت تموم نعمت های که بهم دادی...شکرت بابت اینکه سالمم..خانوادم کنارمن...دستمون به دهنمون میرسه...حال روحیم مساعده... دانشگاه میرم و رشته ای که دوست داشتمو میخونم... شکرت بابت سقف بالای سر...بابت آرامش... بابت لباس..غذا...خاله..دختر خاله...بچه...نمیدونم واقعا ولی بابت همچی شکرت..

پ‌ن: یبارم غر نزنیم شکر کنیم.. شاید همچی عوض شد.

29

دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 23:56 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

ولی من واسه تحمل همچین فشارای روحی روانی زیادی سنم کمه .

دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 14:34 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

Biran dayanamam

Bu dünyaya yaranamam

Kalbim yalan

Hepsi yalan

Bana aşktan söz etme ne olur

Herkesin sevdasi yalan

Dünya yalanmış

....

:)

دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 9:36 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

امروز مشاورم داشت می‌گفت:
"آدم یه نیازی داره به نام مورد تایید واقع شدن. مورد توجه دیگران بودن."
خلاصه از این حرفا...
دلم نیومد بگم آخه کدوم دیگران؟
اصن گور بابای دیگران.
مشکل آدما اینه که به قول عباس معروفی "تو عزیز دل هزار نفر می‌شوی، اما عزیز دل عزیزت نیستی. و این غم‌انگیز است".

یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 21:58 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

نه میخوام دوستت داشته باشم..نه بمیرم برات..نه قربون صدقت برم..نه باهات چشم تو چشم شم...نه...ولی عکس همه اینا اتفاق میوفته "

یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 21:57 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

نمیدونم واقعا دلیل اینهمه میل به دیدنت..به داشتنت ..که هیچوقتم نه کم میشه نه قطع چیه؟

همش دلم میخواد ببینمت...همشش..نه از اینکه فقط دلم بخاددا

این عادت دیدنت داره جونمو میخوره..دیدنت همکلام شدن باهات..نمیتونمت ...نمیتونم.

مثلا همین دیروز با اینکه صبش دیده بودمت میگفتم چجوری من طاقت بیارم شب شه بعد صب شه بعد ظهر شه من ببینمت؟ بخدا فکر میکردم ..اگه بمیرمو نبینمت چی؟.. یعنی فردا میشه؟.. بعد اینجوریم که نه من که نمیخوامش..فقط میخوام ببینمش...این گول زدنِ؟...میگم ببین تو خوردی بارها از این ادما.. میدونی چجوری بلده برینه تو حالتا...میگم آره میدونم همه اینارو تجربه دارم دلم نمیلرزه..ولی دروغ میگم هم میلرزه..هم از اون لبخندا که وقتی یادش میوفتی میزنه...قطعا ته این راه نابودی محضِ..قطعا

یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 19:26 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

خسته‌‌ام. واقعاً خسته‌ام. هیچ‌چیز این زندگی رو نمی‌فهمم. نمی‌دونم دارم چی کار می‌کنم. نمی‌دونم چی می‌خوام، چی قراره بشه، چی در انتظارمه. از این‌که هیچی نمی‌دونم خسته‌ام. از نرسیدن از نشدن ..از نخواستن از این من بی‌طاقت فرسوده‌ی عاجز خسته‌ام.

یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 0:55 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

با این روند که تا سه اردیبهشت که دربیِ من بعید میدونم زنده بمونم..رسما قراره ی طرف موهام از استرس سفید شه ای نو.

یکشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 0:27 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

صبح زود از خواب بیدار شدن واقعا کار سختیه ..حالا فک کن مریضم باشی !

تازه امروز قشنگ فوکوس این مریضیِ رو بی حالی و بدن درد بود

منم از ماشین پیاده شدنی فهمیدم که الانه پس بیوفتم.

درست ترش این بود که امروزو نمیرفتم دانشگاه چون مریض بودم ولی از اونجایی که هفته پیش به طرز الکی نرفتم دانشگاه و می‌دونستم و مطمن بودم ی همچییین روزیو مجبور شدم با این حال برم ..بگذریم روانه شدیم یونی مونی..تجزیه بیشتر بچهای خودمونن و رشتهای دیگه توش نیست زیاد‌ مثل آلی اینا..نشستم کنار ح.ر اولش برام عجیب بود که چرا اف و ش کنار هم نیستن معلومه شوخیای اون روز رویا حسابی اف و ناراحت کرده ...کنار همفازش که ام باشه نشسته بود منم رفتم عقب پیش اونا یکم حرف زدیم

که عین اومد ی لحظه داخل اومدنی چشمم بهش خورد ولی فورا حواسمو پرت بقیه کردم

رسما دیگ بعد از اون اتفاقا کلا به چیزی نه اهمیت میدم نه توقع دارم نه مطمن

با بقیه حرف میزدیم که متوجه شدم میخواد باهام صحبت کنه

نمیدونم داستان چیه که این بشر اسم من تو دهنش نمیچرخه یعنی نمیچرخه که انگاری روش نمیشه منو صدا بزنه اصلا😂😂😂

راجبش پرسید کی میادو اینا معلوم بود خوشش اومده و میخواد راجبش بحث کنه منم صحبت کردم باهاش

پیشرفت کرده بودیمو میتونستیم یکم بیشتر مستقیم باهم حرف بزنیم دوستیم دیگه.

خلاصه که گذشتو گذشت

تا یه چیز راجبم دونست سریع مشتاق گفت که نزدیکیما

منم گفتم که کلا انقد کوچیک بودم میرفتم اونجا که اصلا یادم نیست اهواز کجا میشه... ی لحظه متوجه پیرهنش شدم که شبی پیرهن کیِ تو چه تاریخی..یه جوری شدم و کلا رومو برگدوندم پا تخته..

همچنان میگم که دوستمِ فقطط..فقط.

و قرار نیست چیزی تکرار شه هیچی.

فقط چیزهای که پیش میاد نسبت به قبل برام جالبه همین

این روزا بیشتر دارم به این گزینه که ح و ام باهمن فکر میکنم

چون واقعا ام پسر عجیبیه و کلا با هچیکس عین ح راه نیومده انقد که گوشه گیره

یعنی درسته؟ وای کاش.

فردام کلاس دارم باززز.

خوابم میاد چقد قراره کم بخوابم.

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 20:41 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

بله دوستان باز مریضی و سر ما خوردگی زیاد شدو بدن منم که به مریضی اصلا نه نمیگه با کمال میل پذیرفتش..ذاتا خودِ خود کروناست گلوم داره از جااا در میاد و هیچی عینه گلو درد نمیتونه جونِ منو بگیره.. امیدوارم از بدن دردو تب و گلودرد نمیرم :)

از سرما خوردگی و مریضی متنفرم...از اون بیشتر از دایی گرام متنفرم که تو این حال اومدن خونه ما با اون پسرشش !! اصلانم نمیشه حدس زد که چرااا اومدددده عجببب! بعد حالا گفته بودن که اقت

حالمممم بدههههه..گلوم داره جر میخورهههههههههه ! هرکسِ نفرت ادیوروممم.

خدافض.

سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 19:50 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

نمیخوام از شروع روزم بگم که واقعا اون شب فاکی و خواب بد استارت بد حالی صبحمو زد - اولین راه حلی که واسه لوود شدنتون بعد از ی‌ دارکی دوش آب گرم یا شایدم سرده - دوتا کلاس با فاصله زمانی داشتم

سو شالو کلاه کردمو رفتم هول هولکی ...کلاس اول اینجوری بود که چقد اشنای پسر دیدم..حتی رفیق مهدکودکمو دیدمم و فهمیدم رشتتش مهندسی شیمیِ عهههه!! چه اقا و بزرگ شده بود .. ی لحظه وقتی استاد فامیلیمو گفت برگشت سمت صدا ولی من اینگور کردم .

کلاسه تموم شد رفتیم بالا پیش بچها یک ساعتی رو باید همینجوری میگذروندیم حرف زدیم با گایز که اونا گفتن میخوان برن پایین نماز خونه ...خیلی جای تعجب بود که باشون نرفتم !! ناراحت شدن؟ نمیدونم؟ حقیقتا رفتن تو نمازخونه و تعریف عقدو نامزدی فلانی و شوهر و بچه اصلا برام جالب نیست :))+

موندم و نشستم کنار دوتا از بچها که آرمی و کی دراما اینا بحثشون بود منم که اینجوری بودم هَه؟

میخندیدن و بم توضیخ میدادن موضوع های مختلف فیلم سریالی کلمهای عجیب اوکی من سر از کار شما در نمیاری رفتم سمت ش عین و...

میم هم بود وقتی من از دانشم در زمینه سریالاتان ترکی حرف میزدم میم میگفت میبینم و بهم معرفی کن این وسط عین هم تمایل نشون داد و میگفت چیه فلان خجالت و شرمش بحش اجازه نمیداد منو مخاطب قرار بده اصلا

منم بد نکردم و خیلی راحت باهاش حرف میزدم حتی لحظه ای که میخواستم براش بفرستم با اینکه به مینا هم اشاره میکرد گفتم میخوای بفرستم؟

گفت فرقی نمیکنه

نه گذاشتم نه برداشتم و رفتم بالا سرش دسته دوتامون میلرزید 🤣🤣وای.

ولی خب من دیگ فعلا اف خودمو زدم و تجربیات کاری کردم که حالا حالا ها کسیو نخوام😂درستم همینه..دیگ نباید دلم با ی نگاخ بلرزه میدونی دیگه؟

یکم زیادی با اکتاش پاره میشم کاش انقد نباشم😂😂🌝

دختر بیگیر خودتو

قرار شد ببینن ...نمیدونم این دوستی همکلاسی بین ما مثل بقیه بچها ادامه داره یا نه..اینگور میکنیم همو کلن.

خیلی خندیدم یکی از بچها از شوگرددیش گفت ..که واسه یه شام ده تومن هزینه اینو اکیپشونو داده.

یکی از برادران لیلا گفت

یکی از کنسرت ارون افشار

اینکه این شرمندگی‌هرو گذاشتم و نرفتم باشون پایین حسابی خوب اومدو کمی روحمان شاد شد ...تا باشد ما کامروا شویم:)

شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 21:37 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

خدا نیامرزه پدر کسی و که آدمو به این روز میندازه که از اسکی کراشش درخواست گزارش کنهه.

دلم میخواد برم تو دیوار با عشق:)

شنبه نوزدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 14:13 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

می‌گفت ازش پرسیدم بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟

گفته میخوام نگین بشم ؛؛؛؛

هر دفعه به این جمله فکر میکنم بیشتر قلبم اکلیلی میشه:))

جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:27 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

امشب که لامپِ اتاقتو خاموش میکنی و میخوای بخوابی،
به این فکر کن اونایی که بهترین خبرِ زندگیشونو امروز شنیدن و زندگیشون عوض شده، دیشب هیچ خبری از امروز نداشتن؛
خدای امروزِ اون آدما، خدای فردای ما هم هست،
شاید فردا اون آدم تو باشی♥️

جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:9 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

سلام

این روزا تو بازه‌ی فراموش کردنش اصلا موفق نیستم..میتونم بگم میلی که بهش دارم نه تنها کم نمیشه بلکه ...همش انگار ته هر مسیری ؛ هر فکرو خیالی میرسه بهش . با خودم فکر میکردم چجوری زندگیمو بچینم که دیگه نبینمش اصلا ؛ تهش میرسم به خطی که تو دیر ترین حالتم باز ته یه راهی میخوریم بهم ...دختر مصلمن تو دیگه انوقت شاید عین الان نباشی ؛ انقد تو اوج خواستنش نباشی...ولی من نمیتونم اونو ببینمو دلم براش نلرزه...میدونی دیگه نخواستت؟ ..نخواستتم؟ ...من بارها بارها همه چیزو از اول واسه خودم تعریف کردم که تهش به این برسم که نه اونقدا که هم اچ مقصر نیست ..میگیری چیه؟ ...هر دفعه بیشتر حق و از خودم میگیرمو میدمش به تو...کاش چشم تو چشم بهم میگفتی نمیخوای...نمیتونی..یا به گفته خودت شرایطو قصدشو نداری...دلم میخواد همه تصوراتم از اوت چشما و زل زدنا خراب شه...میدونی چیه؟ میخوام از چشمم بیوفتی...چون غیر از این من قلبم غیر تو کسیو نمیخواد ...مینالم از خدا..چرا نشد؟...نباید میشد؟ ندیدی چقد واسش پرپر زدم؟اینم نشد؟..شکرت دیگه:)

میخوام گریه نکنم..تو قیافم بروز ندم...ولی نمیشه ...به گفته بابا این روزا خیلی پریشونی...فک کن سر پیتزا جا مونده از شام ...بغض کردمو میگم همه تو این زندگی حقمو میخورن...چرا اینجوری میشه هعی..خیلی ضایع دارم کم کم آب میشم...واسه اینکه قلبن باور دارم اون نگاها الکی نبود ...جوری که تو منو نگا میکردی نمیتونی هیچکسیو نگا کنی..راجب چشم و ابروی مشکیت که بحثها باید کار اصن:))) . ...دوست عزیز طرف بهت گفت نه ...رسما پست زده چرا قربون صدقه پسر مردم میری؟

انشالله که حاد تر از این نمیشه... کاش تموم شی..یا ادامه دار.

دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 23:14 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

این جوابش نبود

اینهمه حس خوبو بردی از یادت چه زود

من دلم رفت واسه اون دلی که عاشق نبود

این جوایش نبود ؛

برو برا من نباش

من نباشم برات بهتره

اعذابم برات "

دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:19 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

واسه جمع و جور کردن خودم و این حال بدیام کم کم دو سه هفته زمان میخوام..اینکه بتونم یه شبه خراب شدن دنیا رو سر خودم هضم کنم ..بتونم با نداشتنش از این به بعد کنار بیام .. نداشتنش؟ داشتیش مگه؟...حذف کردنش . .بتونم بفهمم وضعیتمو ..و این در حالیه که تو این هیرو ویری قراره تعطیلات تموم شه و دانشگاهم باز شه و به این زندگی بشدتت زیبام فاکینگ دغدغهای دانشگاه و چیزهای توششش اضافه شه

عالیهههههه.

دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:0 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

باشد که غم خجل شود

از صبر بی صدای ما "

یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:4 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

تموم شد

ایندفعه واقعانی ؛ چیزی که از قبل میدونستم که میشه و فقط واسه اتفاق افتادنش فرار میکردم رو خودش مستقیماً اعلام کرد

بهرحال هر شروعی پایانی داره نه ؟ اینم از تو..

ولی دلم میخواد بدونی که چقد دوستت داشتم و شایدم.. بگذریم من نمیدونم اف بهت چیا گفته ... یا تو چیا میگذرونی ...اما نشد که بشه دیگه :)

جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 23:54 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

این روزا رابطه قلبی و دورنی خوبی باهم نداریم بخاطر پاره از مسائل و همچنان زبونی اوکیم میگیم میخندیم..اون روز وقتی داشت از پسر عمو (پسر عموی خودش) صحبت میکرد تو چشاش یکمی اشک جمع شده بود که سعی میکرد نشون نده که بغض میکنه وقتی خاطرهای صد قرن پیششونو یادآوری میکنه..خیلی زیاد دوستش داشت.. خیلی..حالا چرا داشت ؟ همیشه تو این حالت بود که آره مُری( پسر عموش) قطعا دوست دخترو داره..طرف سی و دو یک سالشه..منم که کلا روی خوب قضیه واسه همم..امیدای الکی..نه بابا از کجا میدونی..مگه استوری سینگلی نداشتن ؟... ولی میگفت ی دختره رو دیده چه میدونم..که امروز یه شات فرستاد که عکس چهارتایی این داستانا..با اینکه میم خیلی این روزا عمیقا اذیتم میکنه..چه شوخی چه جدی ..ولی یه جوریم شد .. چون اونروز خیلی راجبش حرف زدیم که فک کن...فلان..بسان..اما؛؛؛

به کسی که معشوقش با دیگریِ چی میگن؟ میشه آرومشون کرد؟شایدم باید ول کنی ..تا غصه لازمو بخوره...رو دلش غمباد نشه فقط..قطعا اگ یه روز یکی و گرفتم و میم مجرد بود شده جدو اباد شوهرمو زیرو رو میکنم که یکیو واسه میم اوکی کنم. چی میگم؟چرتو پرت.

غصه نخور دختر خاله...به این فکر کن که از بلاتکلیفی در اومدی..و فهمیدی یه چیزی هست ؟ من چی بگم ؟

جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 23:17 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

از افکارای جالبِ سمیم اگه بخوام بگم بهتون اینکه واقعا دلم میخواست تو یه دنیای دیگِ تو این قومِ سریال نون خ زندگی میکردم:)) خیلی زیاد قشنگ نیستن؟

تازه حتمنم باید یا دختر عموکاووس میشدم یا زن وحید جز این رول دیگه ای نمیخوام واقعا😂😂😂 از بس که خراببب رابطه عاشقانه این دوتااام.

جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 22:33 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

بگذریم تا بگذرد انچه که بر ما میگذرد..

جمعه یازدهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 0:33 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

پسرِ چشم رنگی نه اسم داره نه هیچی فقط یه پسرِ که از نظر اف..خیلی فول اپشنه ! راستی ۲۸ ؛۲۹ سالشه

حالا بزا بگم چی شد ؛ اون روز که رفتیم خونه خاله اون یکی خاله و میم نبودن رفته بودن بانک ..با دخترخوشگل مشغول بودیم عکس می‌گرفتیم مثلا..که میم اینا اومدن منم سلامی کردم بی توجهه میم نشست رو مبل و جوری که هی بخواد چیزیو بگه نگام میکرد منم توجه نمیکردم ..بعد گفت محل نمیدی..خندیدم ..گفت طرفت مجرده ! منم هنگ چی؟ طرفم؟ ..رفتیم تو اتاق گفت که خاله با اف بحث و باز کرده امار شخص مورد نظرو در اورده..من هنگ..که چی ..چیا گفته؟ گفت حالا میگه بهت..خاله اومد و پیامارو نشون داد که اف..اول بحث گفته که اره یه فلانی دیگه واسه داداشش دنبال دختر خوب بوده از من خواسته کاری کنم منم گفتم دوتا دوست دارم ..حالا منو در نظر داشته با میم (خاله اینجوری میگه) یهو میم رفت از اتاق بیرون خاله زیر لب ی چیزی گفت..انقد اون لحظه هنگ بودم که درستم نفهمیدم چی گفت ولی "گفت من گفتم میم ولی اف گفته تو عکس تورو بده

من اینجوری که من؟؟نههه بابااا..توروخدا بیخیال..خاله میگه چرا؟؟ حالا ببینیتت چیزی نمیشه که ...دنبال بهونه میگردم میگم چیز..اصلا من همچین دلهره هایی رو دوست ندارم بپسنده نپسنده ولش کن..اصلا این انقد الِ ولِ منو میخواد چیکار یکی بهتر پیدا کنید براش..اسرار کرد که عکس بده.. چیزی نگفتم دیگه ..خاله هم زیاد اونقد طبق معمول پیله نبود چون معلوم بود واسه میم میخواست حرکتی بزنه ولی اف منو گفته بود ؛ واقعا اگه میم و بفرستن من خوشحال ترم میشم هم از من بزرگ تره هم...

امروز عکس پسررو فرستاده بودن خاله نشونم داد اینجوری بودم که بابا این خیلی بزرگ تر از منهه این منو ببینه میگه این بچه چیه؟😂😂 منم کم نذاشتمو عکس زشتامو به انتخاب خاله دادم تازه خاله به اف میگه منم کلا در جریان نیستم😂😂

اف وقتی داشت از اپشنای این پسره میگفت همشهری بودنشو هم گفت حالا اون منطقه ایا کلااا از دماغ فیل افتادن بعد واسه یدونه داداش چشم رنگی سرخو سفیدشون که به گفته اف اووف که چه پسریِ کار بار مار..منو میپسندن؟🤣🤣🤣با اون عکسا؟عمرااک لا این پسره تصمیم ازدواجش منحل میشه با این فرمون🤣🤣عایی پسر چشم رنگی عاییی خدا میدونه الان چی تو فکرته با دیدن اون پنج‌منا😂😂😂

نظری ندارم راجبت برادر ...اینم نوشتم محض خنده که یادمون بمونه تورو ..داستان کوتاه و فانی هستی چشم رنگی:))

پنجشنبه دهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:15 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

استرسی که نذاره بخوابی مفتم نمی ارزه .

حالا میخواد خوب باشه

میخواد استرس بد باشه

کاش بفهمم خبری نیست و جایی برام ن*یدن و بکپم:))

چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 21:20 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

ولی دردو دل کردن با آرزو >>>>>>>

چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 17:58 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

ی سری چیزای عجیبی داره میشه ؛ نمیخوام حالا الکی خوشحالی کنم تش نشها.. نمیدونم هنگم

خاله سیستمدار تر از این حرفا عمل کرد و ی جوری که راهشه موضوع رو به اف گفت افم مشتااق..حالا ماهم خبر نداریم مثلا؛؛؛؛؛

ولی اف کلا یه ور دیگ سیر میکرده و از قبلم تو کار ادعای دین بوده!!!

داستان این پسر جدیده رو نمیدونم و خوب اگ نشه هم مهم نیست چون مشتاق نیستم..

ولی اصل کاری رو هم گفت که اره مجرده ..ولی سینگل یا رلشو معلوم نیست حالا از اونجایی که اقا سنشم دیگ تقریبا داره میره بالا من میگم دوست دخترو داره.

از پسندیده نشدن میترسم..حس میکنم شاید داغونم کنه. بر همین به خاله میگفتم ولش کن .. نمی‌خواد اصلا..خاله میگه مطمن باش اگه نشه اون لیاقت تورو نداشته‌... نمیدونم از خدا چی بخوام الان. هرچی خیره؟ شخص مورد نظر؟

دعا کنین کاش برام..بشه اونی که باید ...

بیوفته مهر اون بر دل هرکی که باید .

402

چهارشنبه نهم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 0:58 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

تو مرحله اعتماد به نفس دارم پیشرفت میکنم و خوشحالم :)

راضی بودن از خودتو سر شکلت کلیی به حال خوبت کمک میکنه .

سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:49 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

یه روز یکی بهم گفت که زیادی تو خواب و خیال رویا بودن اصلا خوب نیست ؛

اون روز گذاشتم پای جدیت زیادیش..اخه مگه ادم به دنیا انقد بد و جدی فکر میکنه؟

اما هرچی بیشتر از اون حرفش گذشت ؛ بیشتر به حق بودنش پی بردم..

تو وقتی یه چیزیو تو ذهنت صحنه سازی میکنی..وقتی نمیشه اونجوری که باید..(که نود درصدم نمیشه اونجوری که باید) داغون میشی!

داغون.

سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 1:44 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

هیچ چیزی اونجوری که ما فکر می‌کنیم نمیشه .

مشخصات
شیرکاکائو "