سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:38 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

واسه خودمو همه ادمای این دنیا واسه سال جدید حال خوب آرزومندم :)

نمیگم چی بشه چی نشه

چون میدونم سال سختی داره ...بالا پایین داره ..حال خوب داره ..حال بد داره..فقط ارزو میکنم تو کله این مسیر حالمون خوب باشه

قوی باشیم و ادامه بدیم

به امید روزای روشن ..عیدتون مبارک :)

شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:17 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

من همش حفظ ظاهر و امید الکیم

زندگی هیچوقت برا من نساخته .

شنبه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:9 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

با چشمای گریون و قلب شکسته که به هر دری زده و نشده به اول سال ۴۰۲ فکر میکنم..چقد عاشق و امیدوار بودم چیکار کردی تو با من که شدم این؟

چرا نمیشه؟

چرا خوب نمیشم؟

چرا نمیری از عقل و فکرم ؟

چقد دیگ باید پات عذاب بکشم ؟

چقد دیگ باید زندگیمو تنهایی پیش ببرم؟

چرا از هیچکی نمیشه :)

چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 14:52 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

این روزا خیلی کم میام اینجا و مینویسیم

چون چیزی ندارم که بخوام برای دو سه سال اینده خودم بنویسیم ..خاطره ای ثبت کنم که بخوام بعدا یادم بیادو بگم آخییی :))

امسال سال سختی بود ...اولاش خوب بود فک میکردم فرق داره ...یه ناصرقاجارمون میشه .. ولی نشد ... ولی میدونم که ناصرمان ۴۰۳ میاد .

اگه این سالی که دیگ اخراشه قرار بود یه اسم داشته باشه اسمشو میذاشتم اچ س . اولای سال قلبمو شکست .. شکستا ... هنوزم وقتی یاد اون حالم وسط خیابون میوفتم قلبم در میگیره..اخرای سالم ضربه اخرو زدو خودشو از چشمم انداخت... ولی تموم شد .

میدونم که اینم به درس بود ..درس بزرگ ..درس قوی باشو ادامه بده ..تلاش کن...

ولی عوضش خدا خیلی امسال کنارم بود ...دستمو گرفت .. تو تنها ترین شرایط حسش میکردم تو قلبم ..کمک کرد هربار شکستم بلند شم شاید یه روز دل شکستهای ۴۰۲ رو یه لاو استوری غم انگیز کنمو به دخترم بگم :)

خاله میگفتش که نکنه خبر مبریه خواستگار ماستگاری داری تیپتو اینا عوض شده...ما خبر نداریم ..

مکث میکنم...نه بابا..دیگ چه حرفا .

تغییراتو دارم حس میکنمااا ..مثلا اینکه علاقم به یه سری از تیپا کمترو به یه تیپای خانومانه و اصیل بیشتر میشه ...به گفته داداش چقد بزرگی خوب شدا ...برامون غذاهای که مامان نوچ و نچ میکنه و بلد نیست درست میکنی..منو میبری خرید...خوش سلیقه ای .

احتمالا جیران تجریشب بیستو یک ساله ..همینه .

چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 15:54 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

قول میدم زخمای که بهم زدو یادم نره

و دیگ هیچوقت بهش فکر نکنم ؛

هیچوقت !

چهارشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 10:47 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

دیروز یکی از عجیب ترین روزای زندگیم بود

چیزایی رو دیدم که تا حالا خوب ندیده بودم

و فهمیدم اونقدا که فکر میکنم سست عنصر نیستمو به موقعش حد و حدود خودمو میدونم !

راجب شخص موردعلاقم چیزایی شنیدم که خوب اصلا دلم نمیخواست بشونم و بفهمم این ادم با تصورات من انقد متفاوته .. اون منو نخواست که ...

سکوت میکنم

فهمیدم من الویتام خیلی فرق میکنه من خیلی فرق میکنم و از این بابت خوشحالم باید خودمو بسازم از اونو حس و علاقم بهش دور کنم چون از این به بعد اون اصلا اون ادم صاف رویاهای من نیست ..عشق خوب و پاکم نیست

نمیدونم از خدا بابت روشن شدن این موضوع شاکر باشم یا دل‌شکسته و ناراحت

بهرحال من معتقدم که تو زمان خودش بهترین چیزو چیده :)

از اخرای سال چهارصدو دو ناراحت ..کمی نامید ...دلشکسته ..هنوز عاشق شاید ... به امید فردای بهترو ادمی بهتر :)

شنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:49 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

نوشتهای اسفند پارسالو میخوندم

چقد دغدهام نسبت به اون زمان تغییر کرده ٬

انشالله که اسفند سال دیگه متفاوت تر از الان باشع :))

هی بریم بخوابیم که فردا دانشگاه داریم .

سه شنبه هشتم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 14:20 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

باید بگم که خواب دیشبم >>>>>>

انقد واقعی و از حس بود که جدا نمیتونم>>>>>

کاش همیشه قدم رنجه کنی و بیای به خوابم شاید اینجوری از دلتنگی چند ماه ندیدمت بیرون بیاممم.

یکم هم البته عجیب بود و انگار داشت یه چیزاییو به هم ربط میداد ٬ نمیدونم

کاش تعبیرررر داشته باشه :))

شنبه پنجم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 15:35 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

جریان چیه که من همیشه خدا مریضم و سرماخوردم؟

دیگ یعنی از طعم و بوی دیفن هیدرامین اوق میزنم انقد که همیشه بوی مریضی و کوفتگی و گلودرد میده

جمعه چهارم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 0:28 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

خیلی عجیبه که من دارم اینو میگم

ولی کاش هیچوقت ندیده بودمت

کاش هیچوقت اون روز عصر نمیدیدمت ..

هیچوقت .. نمیومدی جلو اروم سلام نمیکردی

دوبارع پیگیرت نمیشدم

اگه نمیدیدمت انقد غصه و اعذاب این سالارو نداشتم

تموم میشد میرفت ...

حتی تو شاد ترین لحظها هیچکی اندازه من غمگین نیست :)

چون تو بزرگترین نداشته زندگی منی :)

کاش مهرت به دلم نمی نشست

عشق من کاش نمیدیدمت تا با تنهایی گلاویز نشم..

پنجشنبه سوم اسفند ۱۴۰۲ ساعت 23:38 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

روزای کمو بیش عجیبی رو سپری میکنم

یه کار ریسکی کردم چون دیگ نمیتونستم خودمو در برابرت کنترل کنم ...نمیدونم نتیجش چی میشه ولی باید اینکارو میکردم :)

این ترس از من گربها جدا از کجا ریشه میگیره؟

دیگ واقعا رستوران های فضای باز اعذابم شدههه .

بگذریم ارتباط گرفتن با خدا و اونا تنها یارو رفیق خودت دونستن خیلی چیز خوبیه .

مشخصات
شیرکاکائو "