دوشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۳ ساعت 23:20 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

کله زندگیم صرفا کنار اومدن بوده

کنار بیا رو مخ خانوادت نرو

کنار بیا مقصر خودتی

کنار بیا بابات صلاحتو میخواد

کنار بیا بابا تو عاقلی

کنار بیا این حساسه

کنار بیا الان موقعیتش نیست نمیتونی بری

الان کامل کنار اومدم و دیگ هیچی و هیچکسی برام مهم نیست دیگ حتی منتظر هیچکس و اتفاقیم نیستم صرفا انگار وایستادم زندگیمو نگا میکنم .

"

یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 2:4 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

ما در این عقرب سرا

هر لحظه از سر تا به پا

نیش یاران ؛ نیش ماران ؛ نیش جانان خورده ایم

« فاضـل نظـری »

شعر حفظ میکنم و قرآن میخونم

این حالمو خوب میکنه .

یکشنبه هجدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 2:2 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

تو فرجه امتحان ترم اخرم

امتحانای میان ترم البته

این ترم عجیب غریب سریع رفت ( حرفمو سر امتحانا پس میگیریم حالا ) تو پی ام اسمو همچی دو ایکس دو ایکس روم فشاره مدام انگار دلم گریه میخواد نمیدونم دارم چیکار میکنم میترسم از فردایی که نیومده ولی یکم بعدش انگار خدا بهم میگه صبور باش من اینجام و اروم میشم

با مامان بحث کردیم و از دستم ناراحته درست ترش اینه که اون ی چیزی گفت منم بدون هییییچ گونه بی احترامی جوابشو دادم ولی شدم زبون دراز و بام حرف نمیزنه . چی بگم

پس فردا امتحان دارم و امروز هرچی سعی کردم نتونستم درس بخونم نمیدونم چمه همین .

چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 2:7 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

شرح حال ؟

سعی میکنم با سریال دیدن خودمو عقلمو از این وضعیت دور کنم

سعی میکنم حتی دیگ براش دنبال چرا ؟ حالا چیکار کنم ؟ نمیتونم ؟ از پس این بار سنگین بر نمیام ؟ قلبم همش برای اونه و و و

هزار جمله دیگ وقتی سرم خلوت میشه میاد تو مغزم نمیخوام تسلیم شم من دیگ هیچوقت نمیخوام به تو برگردم

به تو

به حس باقی مونده از تو

حتی دیگ نمیخوام فکر کنم .

این وسط خدا هوای منو داشتع باشه که فقط این دوران بگذره .

چهارشنبه هفتم آذر ۱۴۰۳ ساعت 16:28 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

وقتی از تو گفت

قلبم لرزید

خیلی وقت بود دیگ اونجوری نلرزیده بود حسو حال همون روزا اومد تو وجودم

یعنی توام مارو دوست داشتی؟ چرا نذاشتی ؟ چرا نخواستی؟

مشخصات
شیرکاکائو "