دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:17 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

صبح پاشدم با شنیدن اینکه ناهار قرمه سبزیه کلی خوشحال شدم

اما مورد پسند نبود واقعا ‌. قرمه سبزی مامانممو میخوامم ٫

بعد اینکه با ددی و کاردشیم فیلم دیدیم هرچند که ما دیده بودیم گذاشتیم بابا ببینه

متوجه تماس از دوست مدرسه ایم شدم و دیدم که پیم داده توهم هیچوقت جواب نمیدیا ؛ ی فکت اینکه هیچوقت با من تماس نگیریت من در نود درصد مواقع نمیبینم ببینیمم مایل به ارتباط تلفنی نیستم به حق علی !

راستش از نیمچه امروز جزوه گرفتم عاام ؛ نمیدونم خب

دوستام اومدنو گفتیم خندیدم به یاد قبلنا بدون یکیمون که متاهل شده و زیاد ساید ما نی !

شبم ددی از رستوران هامبورگر گرفت همبگر نهااا همبورگر ! عیح عیح

خیشمزه بود ولی پر کاالری خب به عنم. چقد زندم که دهنمو با رژیم سرویس کنم ؟ ها ها ؟

الانم که رو تخت لشینگم در فکر فِردا قراره بریم ی جایی .

خلاصه که امروزمان. اره

دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:17 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

میگفت وقتی سوار هواپیما میشی ؛

با اینکه میدونی چه خطرایی وجود داره و چقد اله چقد بله

ولی بازم با خیال راحت میشینی و از اسمون و غذای کم و بیش و هم صحبتی با همسفرات لذت میبری !

چرا ؟ چون به خلبان اعتماد کامل داری ی جورای همچیو سپردی دست خودش واسه همین خیالت راحته !

وقتی خدایی داریم به وسط تمام دنیا ... به قدرت هزاران هزار چرا همچیو نسپاریم دست خودشو سعی نکنیم از این دو روز دنیا لذت ببریمو کمتر حرص و جوش بخوریم که این چی میشه اون چی میشه؟ خدا ی جوری واست میچینه که خودتم توش میممونی :)

*من تو شرایطی که بشدت نیاز داشتم به این متن که برگفته از ی کلیپه برخوردم امیدوارم توهم که اینو میخونی دلت اروم گرفته باشه *

جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:50 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

امروز نوشتهای وبلاگو یعنی اینای اخیروخوندم درسته حال و احوال دلها ...ولی انقد منفی بود که چی بگم اخه !

همش غر زدن نالیدن ...نشد نمیشه... راستش شمارو نمیدونم ولی خودمم کمی وایب منفی رو گرفتم ...فکرشو کن خودم از نوشتهای خودم ؛ جالبه !

میگم بیا ولش کنیم این نشدن شدنارو ... راستش ول معطلیم .. ما حق داریم ناراحت شیم.. نتونیم..خسته شیم ... ولی خب نه انقد ادامه دار !

روتین خاصی ندارم ... بیشتر تایممو دارم بهش فکر میکنم...به اینکه چرا نشد ؟ چرا نشد ؟ چرا نشد؟ تهشم میرسم به خونه اول که اره من خیلی میخوامش ! اخر این ماجرا چیه منم نمیدونم

اشتهام عجیب وا شده ... یعنی همش دلم چیزای خوشمزه و سریالای قدیمی که دیدمو میخواد ! مثلا یه حب قندو برای شصتمین بار دیدم واقعا انگار دستمو میگیره میندازتم به دهه هشتاد ...همون بچگیم عروسی عمهام..دختر عمهام...که کله ذوقش اون سورساتی بود که از ی هفته قبل تو خونه بیبی به راه بود !

عجیب خوش میگذشت ... چهار ده روزی میشه که بابابزرگم رفته تو اسمونا کنار مادر بزرگ... ی جوری رفتنش واسه رهایی از غصها و دردا بود که هیچکدوممون اونقدا ناراحتم نیستیم شاید !

اما خب فعلا داغیم ...

تو خونم همش این روزا ...ی جاهای خوشحال..ی جاهای ناراحت...ترم تابستونی رو هم الکی ورداشتما ..والا .

همین دیگه .

پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 20:55 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

میدونید بدترین قسمت دل کندن از ادم مورد علاقه چیه ؟ ...اینکه فکر میکنی مدام با خودت این ادم دیگ قرار نیست تو اینده من باشه ... همه اون شبایی که با ذوق اینده رو تصور میکردی از جلو چشات رد میشن...همه اون رویاها انگار دود میشن تو هوا ... باید از اینده ای که قرار بود باهم باشین بگذری ...چرا ؟ چون اونقدی که تو میخوایش اون اصلا بهت فکر نمیکنه...راستش خدا ؟ اونم نمیشنوه ... مگه قرار نبود هر باری که صداش زدیم از ته قلب شکسته دستمونو بگیره ؟..... هیچی.

نمیدونم کی این زندگی میره رو روال ولی یادم باشه ...تا یکی ازم خوشش نیومده ...نیومده جلو بهش دل نبندم.. البته باید قبلش تورو فراموش کنم ...شد ؟ میشه؟ اینهمه سال نشد ... از این به بعدم نمیشه...چجوری به این باور برسم که قرار نیست مال من شی..

دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 11:3 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

ی روز وقتی انقد حالت خوبه...انقد دغدغهای خوب داری ...انقد همچی خوبو عوض شده که یادت رفته بلاگفا چی بود ..خالی کردن مغز چی بود ..یادت میره دیگ اینجایی هستو چیزی بنویسی...چند سال بعدش یهو ی چی میبینی تو گوگل...یادت میاد این دورانی.. پا میشی اینجارو وا میکنی ... و یکی یکی شروع میکنی خوندنه دغدغهای گذشت..اتفاقا... خاطرها...احتمالا به دردای الانت میخندی ..به خاطرها هم لبخند تلخ میزنی...آره همون روز !

دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:6 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

میگفت درست وقتی دست از تلاش و امیدوار بودن برمی‌داری همونجاست که خدا خودشو نشون میده ... آره ؟ نمیدونم

امروز خیلی دلم پر شد ...انقدی که سر نماز نشستم به گریه کردن ...انقد گریه میکردم که ی جاهایش دلم واسه خودم سوخت .. تموم که شد رو به مهر آروم گفتم نیستی نه؟ ...منه الان خیلی مظلومه..خیلی مهربونه...خیلی عاشقه...انقدی که وقتی کاری ازم برنمیاد جونم میسوزه چون لایق اینهمه سختی نیست...اینکه به ادما محبت میکنم..گرمم..اوکیم..ولی بقیه ؟ ولش کن...هیچ راه دیگه ای نیست ...هیچ راه دیگه ای نیست..ذره ای علاقم بهش کم نشده .. ولی راهای رسیدن بهشم تموم شدن...من واسش همه کار کردم ! همه کار .. بقیه ...خودم...غرورم ...ولی اون ؟ حتی ندید ...خدا ؟ کجایی ؟ بخدا کم اوردم ..نمیتونم دیگ .. تنهام...ناراحتم...خستم...داغون..داغ دارم...نا امیدم...بی هدفم ..

شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:8 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

میگفت اگه یکیو دوست داری ... واسش هرکاری بکن...نزار بعدا حسرتش تو دلت بمونه...بارها تکرار میکنم...به هر دری نزدم ؟ هرکاری نکردم ؟ ...صرفا واسه اینهمه سال جونم داشت براش در میرفت ؟ اما...دیگ خدایا خسته شدم ...اگه میخوای کاری کنی... نوبیتیم باشه نوبت توعه‌.. خستم خدا خستهه

شنبه هفدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:5 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

اگه بخوام توصیف کنم اینکه ..

دیگه همه درارو زدم ...همه کاری واسه رهایی از این شرایط..این دوران...این حال ...این وضعیت...کردم..ولی هیچی به هیچی...رسیدم به ایستگاه اوس کریم..شاید یبارم بشنوه...میدونم که هر وقت دستمو دراز کنم...پسم نمیزنه...ولی دیگ خسته و بی جون شدم..دیگ کم اوردم ...من هر بار خواستمشو نشد ...له له زدم واسشو نشو.. نمیشه ؟..نباید بشه؟...چرا ؟...بارها و بارها میگم چرا ؟ ...به دلیل نمیرسم کمم من ؟..ناکافی هم من ؟...

وضعیت خیلی بده..حال خیلی بده...ولی خدا هست ! اینجاست..همینجا...همینجا..

" خیال میکردم احساست به من...

جمعه شانزدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:22 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

" و به راه آرزوها ؛ همه همر استرس ها و دهن سرویسیا " ... عجیب دلشوره و استرسسس دارممم...عجیبا...هعی میگم ی ادم عادی ببینش...بیخیال و اوپن ماین باش ...حالا مگه میشه ؟

صدر همه کراشارو فالو کردیا.

چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:40 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

دلم میخواد بشینم ..گریه کنم..داد بزنمم... خودمو تنبیه کنم...بازم گریه کنم...تا صب از دار دنیا بنالم.. فقط بروز بدم..راستش نمیتونم همه این احساساتو کنترل کنم...نمیتونم کاری کنم..نمیتونی کاری نکنم...میام پا بزارم جلو...ولی باز با خودم میگم اگه سوژه مسخرشون باشم ...و بیشترم بشم چی؟...میام ول کنم ...میبینم چند ساله درگیرشم.. نمیتونم فکر با کسه دیگه دیدنشو به مغزم ورود بدم اصلا..دیگ..نمیتونمش راستش..باید یکاری کنم...بالاتر از سیاهی رنگیه؟..نه...خیلی نمیتونم..خیلی

چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:6 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

همچی از همون پنج سال پیش شروع شد .. حتی تو نامزدیشونم خبری نبود ؛ یعنی ندیدمش..وقتی بیرون محضر دیدمش .. خالم بزرگه حواسمو بهش جمع کرد گفتش که عه ..پسر فلانی..از اون تو ذهنم موند ... همچنان تبدیل شد به ی چیز ثابت... که حسی خوبی بهش دارم...اره...بیشتر بیشتر...کراش؟ آره خوبه...بعدشم که خاله فهمید و اون حرکتا...نمیدونم اونم ازم خوشش میاد یانه..ولی نگاهاش چه روز عید ...چه اون دفها..چه چند روز پیش..که باز فکر میکردم توهمه...ولی خاله هم گفت ...بازم نمیدونم شاید سوژه مسخره...خنده..این چیه بابا...شایدم...نمیدونم ...ولی اگه میخوام حرکتی بزنم واسه تثبت به خودمه...نمیدونم قراره بعدش چی بشه...ولی از بلاتکلیفیش بهتره :)

دوشنبه دوازدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 23:47 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

نمیدونم چرا گیرم به تو بعد این همه؟

مثل ما دوتا توی این دنیای لعنتی کمه..​​​​​

"

یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:4 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

راستش دنیا پر از سوپرایزه..کسی که انتظارشو نداری کنارت قرار میگیره...کسی که فک میکردی بایده حتی طرفتم نمیاد..دروغ نمیگم تو این روزا خیلی زیاد تنهام...انقد حالم بده که...چرا تموم نمیشه این روزای بد؟

...

یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:1 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

چرا قصه‌ی غم تمومی نداره؟

جمعه نهم تیر ۱۴۰۲ ساعت 22:33 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

صب با بدتریم اتفاق ممکن از خواب پاشدم

بله..پدربزرگم فوت کرد...نمیگم دور از ذهن همه ما بود ..ولی خب فکرشو نمیکردیم انقد زود...به گفته بعضیا راحت شد...داشت اعذاب میکشید ...خیلی زیاد ناراحتم...اینکه انقد زندگی بده ...بیشتر ناراحتم میکنه...هشت ماه شد از مرگ مامان بزرگم که خدا بابابزرگم گرفت؟ ...هنوز نتونستم باور کنم راستش ..حتی وقتی تو مرده شور خونه دیدمش اصلا نمیتونستم باور کنم که این ادم مرده..ادمی که همیشه کنارم بود ...بام حرف میزد ی عمر تو زندگیم بود دیگه نیست... انگار خیلی اروم خوابیده بود ...و اینکه مرگ چیز خیلی ترسناکیه چه واسه خودت...چه واسه بقیه...امروز تو مخی زیاد داشت..اینکه ادمای تو مخی <<<

ولی دیدن اچ حسابی جواب بودا ... چقد منتظرش بودم میدونستم میاد ..ولی انقد دیر کرد که گفتم نمیاد دیگه ولی اومد چقدد پر تر شده بود ولی هنوزم راند اول جذابیت دستشه...حس میکردم چند بار نگاهمون نه تنها خورد به بهم بلکه وقتی نگاش میکردم نگاشو میدزدید...ولی تش اف رفت پیششون انگار فهمیده بودن یا شاید راجب اون قضیه حرف میزدن و میخندیدن ...چون ام همش منو نگا میکرد ...نمیتونم فکرامو جمع کنم...میخوامش.

دفترچه عین کامل بسته شد انگار...و فقط همون همکلاسی بمونه.

حالم خوب نیست دارم چرتو پرت میگم ولی از ته قلبم واسع ی معجزه تو زندگیم دعا میکنم...خیلی خیلی ...تنهام.

کی میاد پس نیمه گمشدم ؟ ..میشه اچ باشه؟

همچنان چرتو پرت :

معرفی که آر داره رو اگ اچ داشت من الان بچم بغلم بود :)

مسخرس ولی حالم انگار فقط با این شخص هندل میشه.

ناراحتم بابا بزرگ:)

پنجشنبه هشتم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:52 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

مغزم به دلایل مزخرف و بی جهتو نا نرمالو .... بهم ریختس..یعنی میشه گفت ورودی های مغزم که کاملا بی اختیارن ..حال روحیمو بهم ریختن ...کاش زودتر بگذره...پدربزرگ...خوب نیست و ...نمیخوام به بقیش فکر کنم....در کل که سگ سیاه بدبختی...بد حالی...بدجور یقمو گرفته

به امید روزای خوب.

یکشنبه چهارم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:13 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

امروز با کاردشیم رفتیم تو پاساژ دنبال عطر یه ادکلن ... اصل این ادکلنه رو دختر خاله گرفته بود که بوش خیلی گااد بود ...منم خیلی دنبال گرفتنش بودم از ی چند روز پیش رفتیم تو ی‌مغازه و فهمیدیم علاوه بر عطرش مینی ادکلنشم هست که باز دو قیمت داره..من رنگ قرمزشو میخواستم ولی گفت فقط از بنفشش داره ..از گذشتیم و رفتیم مغازه های دیگه تو ی مغازه ای ی اقایی بود پرسیدم که از فلان ادکلن مینی یر عطرشو دارید؟ پوزخندی زدو گفت نه نه...میخواستم همونجا برگردمو بهش بگم کجایی حرفم خنده داره بود؟

ادکلنش خیلی گرونه و من اون لحظه اونقد موجودی نداشتم که ادکلنشو بخرم..این خنده دارهه؟ واقعا سطح شعور ادمای این شهر داره به کجا میره؟

تهشم رفتم از همون مغازه قبلی قیمت بالاترشو گرفتم..صرفا چون میخواستم به خودم ثابت کنم چیزی این وسط واسه تمسخر وجود نداره.

شنبه سوم تیر ۱۴۰۲ ساعت 1:39 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

من بمیرم تورو دلخور از خودم نبینم :)

پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت 0:36 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

فک فامیلای مامانم >>>> فک فامیلای بابام.

ی جوری از سمت مادری اصیل و لول بالان ای کنت.

خدایی حق دارم از طرف اینا دنبال زیت باشم. خیلی دارم رک‌صحبت میکنم ولی همینطوره.

نمیدونم فردا میرم با دختر خاله کلاس شنا یا نه اصن جور میشه؟

نیمدانم.

داشتم چی میگفتم من؟ ها راستی" ح" رو میخوام تا ابد کاش ی چیزی بشهههههههه.

باورم نمیشه تا مرز شدن رفت ولی جور نشد . چون آقا دنبالل شرایطه.

شایدم نمیدونه که منو گفته واقعا نمیدونم

تصوراتی که الان تو ذهنمه حقیقتا >>>>>>

کاش بشه.

مشخصات
شیرکاکائو "