سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:32 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

حس و حال خوبی ندارم ؛ اره ندارم انقد تو خونه موندم که دیگ اورثنیک داره میچادم " معدب تر از این نمیشد .

راستش روزای شلوغ سخته اره دلت خوابیدن میخواد راحتی میخواد ولی وقتی میوفتی تو استراحت مطلق و بدبختیا و فکرای الکی میوفتن روت افسردگی خوشگل و تر تمیز دستشو باز میکنه برات .. نمیشه بش نه گفت چون تو یه ادم بیکار و تنهایی " مخاطب تو خودمم "

هربار مرور میکنم اون منو نخواست چرا منو نخواست ؟

اون منو نخواست چرا منو نخواست ؟

اون منو نخواست چرا منو نخواست ؟

اوه دلایلا صف میکشنو سلام

فقط از خدا میخوام راهمو باز کنه نمیگم با چی ولی خودش میدونه چیکار کنه ! امروز خیلی درستو حسابی خواستم ازش جوابمو میده دیگه نه؟

خدا به همه ادمای دنیا سلامتی و خوشبختی و حال خوب بده .

یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 12:6 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

نگاه کن فقط با نگاه کردنت

منو تو چه رویایی انداختی

به هر چی ندارم ازت راضیم

تو این زندگیو برام ساختی

به من فرصت هم زبونی بده

به من که یه عمره بهت باختم

واسه چند لحظه خرابش نکن

بتی که یک عمر ازت ساختم ..

یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ ساعت 9:11 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

خدایا دیگ نمیدونم چجوری باید ازت بخوام ...چیکار باید بکنم ... خدایا خودت یه راهی بزار جلو پام ..خدایا

فاطمه زهرا بزار شروع این قصه دقیقا از همین نقطه باشه..منو مدیون خودت کن با فاطمه زهرا :)

سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ ساعت 0:20 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

حسی که بش دارمو تا حالا به کسی نداشتم..نمیخوام بگم دوست داشتن فضایی نسبت بهش دارم میمیرم براشو فلان ..نه .

اینجوریه که بیشتر از خودش نگرانشم .. حواسم بیشتر خودش بهش هست ...نمیدونم چیز عجیبیه .. انگاری مثلا مامانشم :(((

امروز هی با خودم میگفتم ول کن دیگ ولش کن ...ولی دلم تاب نیوردو نگاش کردمو بهش اشاره کردم که بیاد .. آقا تو قیافه هم بود تازه یکم ولی میدونم که از خجالتش نمیومد ... گفت چطوری خوبی؟

+ هعی بدی نیستم..دارم سعی میکنم دوستت نداشته باشم ..حسمو بهت نشون نمیدم چون نمیخوام بفهمی..هروقت میبینم و بات حرف میزنم هزار بار میمیرم و تو هیچوقت اینو نخواهی فهمید ..من بیشتر از خودت دوست دارم ... من

ولی گفتم : خوبم ..

سرشو تکون داد

پسر دوست داشتنیه من :)

آز ان هم نیستیم ما ولی عجیب وصله‌ی همیم .

یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:49 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

اینکه حالت خوب باشه .. حس خوبی داشته باشی .. خوب باشی کلا همش دست خودته انگار ...اینکه هیچیو سختش نگیری ..میدونم نمیشها ..ولی تمرین کن ...بیخیال بودنو نها .. ساده گرفتن همچیو ..تو وقتی ی چیزیو سخت میگیری ... هی بزرگ بزرگش میکنی ...وقتی نمیشه ..وقتی درست پیش نمیره انگار اون کوهه بزرگی که ساختی خراب میشه رو سرت .. ! میفهمی چی میگم ..میدونم .

پس سخت نگیر ...بسپر به بالایی ...نمیگم تلاش نکنا تلاش کن..تلاشتو بکن ..صدتو بزار ولی اگ نشد بفهم نشدنش از بالا تایید شده بوده..خدا خیلی هوامونو داره ..خیالت راحت :)

سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:53 توسط جیران‌ِ تجریشی

دیگه هیچی ...خوب پیش نمیره ..هیچی !

کفر نمیگم ..ولی خدا خیلی وقته دیگ‌نگامم نمیکنه ..چه برسه...

ولش کن عادت داریم ما .

سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:52 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

چند سال پیش وقتی همه در حال اماده شدن برا بیرون رفتن بودن من با ذوق نشسته بودم بازی پرسپولیس و استقلال خوزستانو میدیدم یکی اومد کنارم نگام کردو پرسید فوتبالی؟ ..خندیدم گفتم اره خیلی ..گفت منم عینه تو بودم تو دوران دبیرستانم ..میوفته از سرت در حالی که قلبم تو دهنم بود از شدت هیجان واسه تیمم گفتم تو پرسپولیسی بودی ؟ گفت نه استقلال اینو که گفت یه حالتی بود ناراحت بود انگار .. من عاشق این تیم بودم اون موقع ..هیچوقت از سرم نمیوفتاد حسش میکردم..ادامه داد گفت شبانه روز واسم نذاشته بود ..بابامم واسه همین پرسپولیس شما ناراحتی قلبی گرفت ..الان چندین سال میگذره از مکالمه منو سحر ..منم هر بار میشینم پا فوتبال یاد حرفاش میوفتم...هربار هربار هربار ..ولی این عشقه ..بزرگ تر شده ...خیلی بزرگ تر از قبل :) انقدی که روزای که حال تیمم خوب نیست .. قلبم درد میکنه..عینه همین الان .. تیمم حذف شد ..در حالی که....ولش کن ..

دوشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 15:40 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

از تو خونه بودنای زیادیم حالت بهم میخوره..از این سبک لایف استایل بیشتر حالم بهم میخوره ولی خب کسیم ندارم که باش برم بیرون ..خودمم ادمی نیستم که تنها برم بیرونو بیام..نمیدونم یه حال مزخرفیم .. همه مشکلاتمم دقیقا از همین نقطه شروع میشه کاش دوستام بودن...درست مثل قبل..

شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 0:55 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

یه رفیق ترک پیدا کردم

خیلی باحاله .

اسمش مهمته ..شایدم محمت ..

جالبه.

جمعه دهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 23:18 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

احساس تنهایی میکنم

حالم خوب نیست

انگار اونجام که چاووشی میگه

نه خواب راحتی دارم ...نه مایلم به بیداری !

همینقد تضاد .

پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 1:20 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

نیاز دارم به تو

به گفتن از حالم به تو

.

پنجشنبه نهم آذر ۱۴۰۲ ساعت 1:19 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

من وقتی ادمای خیلی خوشبختو عاشقو کنار هم میبینم که خوشحالن کنار همن ..نمیدونم شاید تو باطن اونقدا هم همچی بر وفق مرداشون نباشه ولی کنار همن بهرحال..همدیگرو دارن...نیمه همنو مبینم حسرت میخورم ..حسادت نه !

حسرت !

حسرت اینکه چرا براما نشدو نمیشه ؟

نمیدونم .

سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ ساعت 0:35 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

جدیدا مشکلات و سختی بدون هیچ توقفی پشت سر هم میان سمتم به گفته ترکا اوستومه اوستومه گلیور .. ولی انگار یاد گرفتم این موضوع رو که سختیا تموم نشدنین..از چالشا انگار با دکمه بی‌خیال میگذرم ...سخت نمیگیرم زیاد...کم میارما..ناراحت میشما ..مثلا ی جاهایی میشینم و رو میکنم سمت اسمون بغض میکنمو میگم دمت گرم اینم؟ همونجا دلم واسه خودم خیلی میسوزه از اینکه بهتر نمیشه بدترم میشه از اینکه میگم دیگ هیچ امیدی ندارم ..امید چیه..دلخوشی چیه... ولی همون لحظه خودمو بلند میکنم چون من جز خودم کسیو ندارم..فقط من میدونم که در اصل وجودم داره بن چی میگذره..امید همون لحظه سرکلش پیدا میشه پیش به سوی سرویسی بعدی !

شنبه چهارم آذر ۱۴۰۲ ساعت 22:40 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

میگم دوستش ندارم تحویلش نمی‌گیرم.. ازش ناراحتم میشم چون اچ خیلی صمیمین ..!

اصلا جوری رفتار میکنم که انگار نمیبینمش ولی در نهایت که دنبالم میگرده بام حرف میزنه ..میگه نوشتی؟ ..حرفی میزنه ... نمیدونم..همون لحظه من تبخیر میشم !

گفتهام.. با درونم همخونی نداره راستش ناراحتم

از اینکه الانم منتظرشم به هیچ دلیلی..به ی دلیل مسخره ناراحتم.

مشخصات
شیرکاکائو "