شنبه سی ام دی ۱۴۰۲ ساعت 19:15 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

چند وقتیه ننوشتم

چون خبر خاصی نیست ٬ آره .

داریم وارد بهمنِ زیبا میشیم و تولدهایمان از اینکه ماه تولدم داره میاد خوشحالم ولی از اینکه هیچکدوم از اهداف اول بیست سالگیم ایک نخورده خیلییی ناراحتم . اما خب چاره ای ندارم ..اوضاع بدع .

اخر هفته عروسی همون دوستمون دعوتیمم مشکل رفتو آمد داریم و اینکه اینجوری که معلومه بچها میل خاصی به رفتن ندارن . اینو فهمیدم ... هی به این گزینه مذهبیه ..فلانع اشاره میکنن .

نمیدونم ..برا من مهم نیست .

یکم تولد مامانه هفته بعدش تولد داداش اخر ماهم تولد خودم .

روز پدرم که هست .

لسته بی صاحابم باز چوخید .

فعلا همین .

یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 20:39 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

سلام

رو این آقاهه تو شیرینی فروشی کراش زدم :)))))

انقد کمالتششش زیاده که الهی بمیرم برات .

جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ ساعت 22:22 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

رفتیم دورهمی که از سمت محل کار پدرر دعوت شده بودیم

عجبب رستوران شیکی بود ولی سینی صبحونش جدا واسه من یکی جالب نبود ! متاسفانه من همینقد انسان بد غذایی هستم .

رستورانش دقیقا روبه رو دریا بود و این به جذابیتش می افزایید .

چقددد میخوام برم سر کار و وقتی رییسشون گفت می‌خوان نیرو بگیرن من اینجوری بودم که ..کاش من ..کاش من..

یکی دیگ از بچها ازدواج کرد یعنی استوریشو دیدم ..چقد عجله دارییین اخهههه ...اینکه همه هم سنو سالات دارن ازدواج میکننا اصلا کلا سن ازدواج بددده ..به شخصه خیلی وایب بدی میگیرم اه .

سانازم انگار میخواد بیاد اینجا ساکن شه بخاطر مسائل مربوط به پسرش..البته شاید فعلا جو و ناراحتی گرفتتش ! نمیدونم

نمیدونم بیاد نزدیک خوبه یا بد نمیدونم جداً .

خستم ..ناراحتم هستم انگار ...امروز کلا اینجوری بود که عه دارع این میشه عه داره اون میشه وقتایی که از اتفاق زندگیم عقب میمونم و کنترلش از دستم خارج میشه جدا عصابمم خورد میششه !

ح .س انگار باز دارع فکرش میاد تو مغزم ..چرا ول نمیکنیههه فکر بی صابات منو پسسسسر :))

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:4 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

روال زندگی دارع درستو خوب پیش میره عجله ای ندارم دیگه انگار

ولی تلاشمم میکنم .. تو اشپزی حس میکنم پیشرفتای داشتم و هعی دارم راه میوفتم ..اره ورزش هم روزی نیم ساعت پیاده روی رو دارم هرچند که بعید میدونم بتونم رژیم خاصی رو رعایت کنم ولی فستینگ رو شاید ! دیگه اینکه بایدد کار پیدا کنم هر جور شده باید برسم سر کار واقعا این شیوه منتظر پایان دانشگاه بودن سوهان روحمه باید کار پیدا کنم

باید کار پیدا کنم

باید کار پیدا کنم .

سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 22:11 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

تو جعبه صورتی وسایلام دفتر هدفامو نگا کردم

تقریبا یک ماه به تولدم مونده و هیچ کدوم از اون هدفا تیک نخورده

این بشدت ناراحتم میکنه :)

سه شنبه نوزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 14:48 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

سلام ٬ من اصولا یعنی از وقتی که یادمه نمیتونستم صحبت های طولانی رو با ادما داشته باشم مثلا وقتی یکی یه چیزی رو میگفت و من با اون چیز مخالف یا حالا نظری در این باره داشتم سکوت میکردم چون توان صحبت کردن نداشتم به اصطلاح خجالتی بودم انگار چون از تپق زدن مسخره شدن مخالف داشتن از این جور چیزا می‌ترسیدم حرفمو میخوردم ..

مدت طولانی میشه که پادکست گوش میدم مصاحبه های زیادی از ادمای که برام جالبنو دوستشون دارم میبینم ادمای که خوش صحبتن ..علاوه بر حس و حال خوبی که منتقل میکرد بهم ی چیزایی هم حالا خود شناسی جامعه شناسی یاد میگرفتم اما هیچوقت فکرشو نمیکردم رو ناخودآگاهم اثر گذاشته و منو تغییر هم داده

اون روز سر بحثی با دختر خاله ی چیزایی گفتم سر بحثی که حق با من بود همین جوری با مکث داشت نگام میکرد تهشم با کاردشیم گفتن درسته چند لحظه بد تموم شدن حرفم هنگ کردمو گفتم این من بودم؟ که انقد با دلیل و فکت صحبت میکنم تن صدام نمیلرزه حواسم پرت ری اکشن ادما از هر کلمه نمیشه و انقد خوب صحبت میکنم .

و بعدش رو به روی ادمای دیگه ..خیلی تفییر مثبتیه و بشدت بابت خوشحالم .

و بشدتت پینهادش میکنم .

دوشنبه هجدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:26 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

متاسفانه ما هنوز قند روزهای تلخمونو پیدا نکردیم و فعلا تلخی میگذرونیم .

یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 15:27 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

کله زندگی من اگه تو یه جمله خلاصه میشد ؛ میشد این:

حقتا که جمله حقیه !

یکشنبه هفدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 14:51 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

امروز فهمیدم یک ساله که بلاگفارو دارم و دارم مینویسم از احوالاتم از روزام از زندگی

خیلی عجیبه که من همش فک میکردم که چن روزه اینجارو به عنوان یه گوشه امن که میتونم ته دلمو بریزم بیرون و خود خودم باشم با واقعیتا رو کشف کردم

چه چیزایی رو اینجا نوشتم ...چه احوالاتی رو که اینجا با وایبشون اینجا ثبت کردم ..خیلی جای خوبیه

خوشحالم که تو اون سریال ترکیه که چنتا دختر بودن دختره از وبلاگ و نوشتن گفتو منو به اینجا سوق داد .

شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:57 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

امروز اخرین نمره هم ثبت سایت شد جدی جدی ترم پنجم تموم شد

زود داره میگذره اره و هیچ برنامه ای واسه بعدش ندارم چی بگم دیگ سپردیم به خدا . هرچه پیش آید خوش آید و فلان

این ترمی ترم متفاوت تری بود حس میکنم کمتر رفتیم آره ؟ آره

دروس عملی بیشتر بود و همش تو آزمایشگاه بودیم همش .. صمیمته انگار با بچها بیشتر شدو اتقاقای افتاد یه روز محل بده یه روز نده عجیب بود

نمرهای این ترمم هم بهتر از ترم پیش بود یعنی بر عکس ترم پیش گه دوتا ده داشتم این ترم نداشتم اصلا

سعی کردم این مسئله دانشگاه به کنار شغل به کنارپ حل کنم که البته هنوز هیچ پیشرفتی نداشتم چون اینجا اگ بخوای بری سر کار درستو حسابی باید ی پیش زمینه بگیری که اونم پولیه و الان نو مانی .

امیدوارم جور شه و برم و وارد اجتماعی بجز دانشگاه و خونه بشم .

خیلی عجیبه جدی من جز خونه دانشگاه خونه خاله جدی جای دیگه ای نمیرم بعد توقع انسان های جدید دارم

خستم دیگه همین

به امید روزای بهتر

شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:52 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

خدایا

ببین با زبون ساده دارم بت میگم

من عرضه درو داف بازی تو اینستاگرامو ندارم

حوصله عکسای فتوشاپی و فیلتر هم اصلا ندارم کلا من خیلی پیرمو ذیگ حوصلع اینکارارو ندارم

توانایی تور کردن و نخ دادن تو خیابونم ندارم

خودت به نحوی دست این نیمه گمشده مارو بگیر بنداز جلومون دیگه .

24

سه شنبه دوازدهم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:54 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

یکم فقط شاید ناراحتمو

دلم گرفته ٬

یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ ساعت 1:29 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

چیزی که این دوران تلخ بهم یاد داد این بود که شما نمیتونید ادمارو با تغییراشون کنار خودتون نگه دارید صرف اینکه باهاشون خاطره دارید و حس و حال قدیماتون و براتون زنده میکنند یا .. حس و حال حال ادما و خاطرهاشون تو گذشته میمونن..میدونی تلخه ولی باید رد شی و تا اینده برات آدمای جدیدو بیاره ..دوستای جدید مثلا .. من خیلی سعی کردم دوستای قدیمیمو دوباره به خودم به زندگیم نزدیک کنم .. شاید حسو حال قدیمی باز برگرده ولی فهمیدم که من اونارو یعنی نسخه تغییر نیافتشونو همون چند سال پیش زیر همون دختر معروف گذاشتم .. تموم میشن ادما..هیچکس اونقد بهت نزدیک نمیمونه که همیشگی باشه بجز..ولش کن

درس بعدی اینکه وقتی یکی نخوادت تو هرکاریم کنی نمیتونی اونو تغییر بدی ..بیین اون میدونه تو خوبی .. خوشگلی.. دوست داشتنی..اون فقط دوست نداره .. اینو باید میفهمیدم ...اینکه نمیتونم با زور و خدا خدا کردن قلب تورو بدست بیارم ..انقد خواستم خواستم که خدا نشونشو فرستاد که بگه نشدنیه دیگ..اولسون یا زور گترمام کی سنی ..ولی قربون خدا برم با این حرکت اخریه بیشتر قلبمو واسه واسه رها کردنش اماده کرد .. خوبه که همیشه هستیو دستمو میگیری

درس اخر اینکه ..گیر نده ...فراموش کن...بیخیال باش..غصه نخور..زندگی کن..زندگی کن اتفاقا خودشون به وقتش میان سمتت چه تو حرصشو بخوری چه نخوری..چه منتظرش باشی چه نباشی :)

پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲ ساعت 22:10 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

آهنگ یاسینی رو دارم گوش میدم

" تا کی واسه اومدنت قصه بسازم ؟

اینهمه دستو پا زدم حیفه ببازم .. "

چقد وصف حالمه ٬

پنجشنبه هفتم دی ۱۴۰۲ ساعت 21:58 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

bekledim

bekledim

Yoksun

خیلی وقته که زندگیم رو همین سه کلمه خلاصه میشه ٬

هربار .. هر بار

اینبار بدتر شاید من میگم شاید ندیده اونی که دیده و کاری نکرده چی؟

حالم بده جدی :)

چهارشنبه ششم دی ۱۴۰۲ ساعت 0:40 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

حالم بده

دلتنگم

کاری از دستم برنمیاد

از این وضعیت بدم میاد

چرا تموم نمیشه این دوران کذایی ..

دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:41 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

اگه فقط یک نشونه از سمت تو به من بیاد

فقط یک نشونه .. فقط یک نشونه ..

دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ ساعت 23:38 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

من گیر کردم خیلی وقته تو عشق تو گیر کردم

من ادم منطقیم میدونم که وقتی تا حالا باهم همکلام نشدیم و همش از دور بوده نباید انقد دوست داشته باشم تو قطعا شبیه تصورات من نیستی اما نمیتونم ..نمیتونم ..از پس دوست نداشتنت فراموش کردنت بر نمیام ...ببین من فک میکنم اسمون دهن وا کرده تو پرت شدی پایین ...حالم بده..نمیدونم چیکار کنم .. چیکار باید بکنم...خدایا خودت یه کاری ...عوض کن این حال بدو ...ی نشونه ای چیزی..خدایا لطفا .

جمعه یکم دی ۱۴۰۲ ساعت 1:31 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

خوش گذشت

یعنی رفتیم لب دریا...بعدش ولایت ...با خانواده و جو خوبو باحال ..اره جای اونی که باید خالی بود ...ولی خوب اومد برام..کاش همیشه حال همه مردم خوش باشه ... ولایتم شلوغ بودا چسبید ..با اینکه پام گرفت ولی حال داد ..به گفته سعید چقد غیبت حال میده نه؟ ..ای بچم امروز قندو نبات بود انقد فرت فرت حرف میزد .. دیگ جمله بندیاشم کاملو درست شده ننم...تو کی انقد بزرگ شدی ؟

امیدوارم یلدای سال بعد خیلی اونی بشه که تو دلمه :)

یلداتون مبارک♥️

مشخصات
شیرکاکائو "