یکشنبه سی و یکم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:17 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

یه کلیپ دیدم یه پسر بچه کنار داور ایستاده بودو داشت سعی میکرد با بازیکنای تیم دست بده بخاطر اعتماد به نفس و حالا خجالت دسشتو پایین گرفته بود شاید همین دلیل پست ندادن و تحقق آرزوش بود داوره کنارش دستشو اورد بالا و حالا زمانی بود که اونا اینو دیدنو بهش دست دادن

شاید زندگی همینه تو باید اعتماد به نفسشو داشته باشی که بشه باید خودت بخوای تا بشه نه؟

پنجشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:15 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

باشه ؛

ولی یادت نره هنوز غمت غم منه

هر وقت فردا ؛ به دیوار تکیه دادی

یه لحظه هم شد ته دلت خالی شد

اگه یک ثانیه هم یاد من افتادیو منو ندیدی

اینو بدون که من حتی تو سیاه ترینشم دلم ثانیه ای نخواست تو ذره ای ثانیه ای حتی غم ببینی ؛

کاش هیچ کدوم از این اتفاقا نمی افتاد میدونستی که زودتر از هرکسی کنارت بودم ...اما این دفعه قلبم خواست بیاد پام نیومد ..دیگه واقعا وجود دیدن تورو ندارم ... همینجوریش دارم آب میشم ..حتی اگه ثانیه ای هم بهم فکر نکنی..من تو هر ثانیه از نفس کشیدنم به یاد توام ..

چهارشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:31 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

سلام خوبی ؟

حالت خوبه ؟

هر جور که فک کردم نتونستم خودمو راضی کنم که ببخشمت ٬ حقم دارم ندارم ؟

اما همه این مدتی که سعی کردم قلبمو در برابر احساساتم به تو خاموش کنم قد همه این روزا قلبم برات پر میزنه ..به روی خودم به روی تو به روی بقیه نمیارم ولی دلم برات پر میزنه.. برای یه لحظه دیدنت یه لحظه چشم تو چشم شدن باهات .. شاید باور نکنی ولی من همه روزای خوبم همون روزا بود همون روزا فقط خوشحال بودم حالم خوب بود بعدش ؟ نه..خیلی وقته که بعد از تو من حالم خوب نیست .. خوبما خداروشاکرم ولی خوشحال نه ...هر چی میشه خوب یا بد تهش فک میکنم تو که نیستی و قرار نیست باشی ..چه فایده؛

نمیدونم توهم به اینا فک میکنی یا نه..

اما من دیگه هیچوقت هیچکیو قد تو دوست نخواهم داشت حتی تورو ..نمیدونم دلم برات تنگ شده..

جمعه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 2:7 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

امشب وقتی یهویی اون آهنگ پخش شد

انگار کله وجودمو غم گرفت انگار پرت شدم تو تو خاطراتت

تو روزایی که بودی حس میشدی عاشقی...برا همه چی

همینجوری که گفت

خوش روز که دلبر مال ما بود

غم تاج و سر بر مال ما بود ...

خیلی دلم برات تنگ شده :)

یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 1:8 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

ببین چه بی پروا

ره تو میپویم

بگو کجایی...

خدا جونم لطفا.

پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:59 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

انقد تو طول روزا بدو مزخرف میگذره که واقعا کله روزو منتظرم پایتخت ببینم رفرش شم ؛

انگار همون چهل پنجاه دقیقه همه بدیایی تو طول روزای مزخرف عیدو یه آبو جارو میکنه ؛ محسن تنابنده مرسی :)

پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:58 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

از اینکه تا میام به یکی ؛ به اتفاقی به لحظه ای دلمو خوش کنم درست همون میرینه به سرتا پام واقعا بیزارم .

پنجشنبه هفتم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 23:56 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

راستش من تنهایی رو درست جایی حس کردم

که مامانم افتادنای منو واسه بقیه تعریف کرد که بخندن

بابام درست جایی که من فکر میکردم الان پشت من در میاد پشت خانواده و خواهرشو گرفت .

سه شنبه پنجم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 2:26 توسط جیران‌ِ تجریشی | 

به خودم قول دادم تو سال جدید بهش فکر نکنم

غصشو نخورم ؛ یادش نیوفتم

سخته ولی از پسش بر میام

مثلا امروز فقط بعد چند وقت پیج اینستاشو چک کردم قفل پیجشو برداشته .

مشخصات
شیرکاکائو "