این Ai هم غمگینها
ساعتهاست دارم به عکسی که درست کرده نگاه میکنم
خیلی واقعیه انگار ما کنار همیم نه صرفا چهرها انگار مثل همون روزا باز خوشحالیم ؛( کنارهم.)
نمیدونم شاید تو دنیای موازی سرنوشت ما اینه شاید مسیر اونجا قشنگ تره .
این Ai هم غمگینها
ساعتهاست دارم به عکسی که درست کرده نگاه میکنم
خیلی واقعیه انگار ما کنار همیم نه صرفا چهرها انگار مثل همون روزا باز خوشحالیم ؛( کنارهم.)
نمیدونم شاید تو دنیای موازی سرنوشت ما اینه شاید مسیر اونجا قشنگ تره .
تعریف کردن اتفاقات به دوستم باعث شد جزییاتو و حسای بده اون موقع رو یادم بیاد و به مراقب بودن و تنها بودنم اکتفا کنم .
تموم شد
تموم شده بود
من نمیدونستم و کمو بیش این بار سنگینُ با ترس حمل میکردم
الان ولی خیلی اتفاقی فهمیدم
چیزی که نصف روزایی که هیچوقت فکر میکردم نمیگذره رو گرفته بود چه شبایی که با استرس و بدن لرز نخوابیدم خدا خدا نکردم بگذره
الان ازم بپرسی خوشحالی ؟ نمیدونم
حس آزادی رو پیدا کردی ؟ احتمالا
انقد تو مغزم بهش فکر میکردم و بزرگش میکردم که هنوز که هنوزه حس میکنم مثلا دو سه روز ازش گذشته
راستش حس میکنم حقم این نبود و اگه اینجوری نشده بود شاید زندگی من الان خیلی متفاوت تر میبود ولی خوب تجربه عمیقی بود
باید بگم که حق کسی که سالهای زندگی منو پر از ترسو دلهره کرد منی که اون موقع واقعا فقط یه بچه بودم یه بچه بچه .
انقد سنم کم بود که هیچی رو نمیدونستم و نمیدونم چجوری تحمل کردم .
داشتم میگفتم حق ؟ نفرین نمیکنم ولی حقش دها برابر بدتر از اینا بود مگه من چیکار کرده بودم؟
بگذریم خدا هست .
الان دقیقا اونجام که هیدن میگه ای خدای بی نهایت نبود حواسم به ساعت عمرمون گذشت چه راحت این یه گلهست نه شکایت
اگه باز برگزدم عقب شاید بازم همونقد بترسمو قایم بشم حتی با این نگرش.
دعا میکنم که هیچکسی تو زندگی به همچین چیزی دچار نشه
آمین .