من داشتم فراموشش میکردم...من من...داشتم زندگیمو میکردم..عادت کرده بودم دیدنشو نادیده گرفتنشو... داشت میشد عین بقیه...همچیز داشت درست میشد که چییییی؟ یهو تپ اقا دوباره افتاد وسط زندگیم این دفعهه خیلیم بدتر از قبل خیلی.
چرا باهام حرف زد؟ چرا هعی خواست بحث کنیم؟ چرا خندیدیم..چرا زل زدیم باز...چرا باهم رفتیم ..اومدیم...چرا هعی ی بهونه در اومد که تهش برسه به ما چرا باید ارائه اون جلسه که با این بود می افتاد به من که من محبور شم بش پیام بدم؟ چرا باید خوب رفتار میکرد؟ چرا دید؟ چرا شروع کرد؟ چرا اسممو گفت ؟ چرا اسم مستعار گذاشتیم روهم؟ چرا اون شب تا صب چرتو پرت گفتیم بهم؟ چرا هیچوقت بحثمون با ما نرسید؟ چرا نخواست ؟ چرا حرف زد؟ چرا با اون؟ چرا الان من اینجا گیرمممممم...چرا تموم نمیشه اخه..