صب با بدتریم اتفاق ممکن از خواب پاشدم
بله..پدربزرگم فوت کرد...نمیگم دور از ذهن همه ما بود ..ولی خب فکرشو نمیکردیم انقد زود...به گفته بعضیا راحت شد...داشت اعذاب میکشید ...خیلی زیاد ناراحتم...اینکه انقد زندگی بده ...بیشتر ناراحتم میکنه...هشت ماه شد از مرگ مامان بزرگم که خدا بابابزرگم گرفت؟ ...هنوز نتونستم باور کنم راستش ..حتی وقتی تو مرده شور خونه دیدمش اصلا نمیتونستم باور کنم که این ادم مرده..ادمی که همیشه کنارم بود ...بام حرف میزد ی عمر تو زندگیم بود دیگه نیست... انگار خیلی اروم خوابیده بود ...و اینکه مرگ چیز خیلی ترسناکیه چه واسه خودت...چه واسه بقیه...امروز تو مخی زیاد داشت..اینکه ادمای تو مخی <<<
ولی دیدن اچ حسابی جواب بودا ... چقد منتظرش بودم میدونستم میاد ..ولی انقد دیر کرد که گفتم نمیاد دیگه ولی اومد چقدد پر تر شده بود ولی هنوزم راند اول جذابیت دستشه...حس میکردم چند بار نگاهمون نه تنها خورد به بهم بلکه وقتی نگاش میکردم نگاشو میدزدید...ولی تش اف رفت پیششون انگار فهمیده بودن یا شاید راجب اون قضیه حرف میزدن و میخندیدن ...چون ام همش منو نگا میکرد ...نمیتونم فکرامو جمع کنم...میخوامش.
دفترچه عین کامل بسته شد انگار...و فقط همون همکلاسی بمونه.
حالم خوب نیست دارم چرتو پرت میگم ولی از ته قلبم واسع ی معجزه تو زندگیم دعا میکنم...خیلی خیلی ...تنهام.
کی میاد پس نیمه گمشدم ؟ ..میشه اچ باشه؟
همچنان چرتو پرت :
معرفی که آر داره رو اگ اچ داشت من الان بچم بغلم بود :)
مسخرس ولی حالم انگار فقط با این شخص هندل میشه.
ناراحتم بابا بزرگ:)