همچی از همون پنج سال پیش شروع شد .. حتی تو نامزدیشونم خبری نبود ؛ یعنی ندیدمش..وقتی بیرون محضر دیدمش .. خالم بزرگه حواسمو بهش جمع کرد گفتش که عه ..پسر فلانی..از اون تو ذهنم موند ... همچنان تبدیل شد به ی چیز ثابت... که حسی خوبی بهش دارم...اره...بیشتر بیشتر...کراش؟ آره خوبه...بعدشم که خاله فهمید و اون حرکتا...نمیدونم اونم ازم خوشش میاد یانه..ولی نگاهاش چه روز عید ...چه اون دفها..چه چند روز پیش..که باز فکر میکردم توهمه...ولی خاله هم گفت ...بازم نمیدونم شاید سوژه مسخره...خنده..این چیه بابا...شایدم...نمیدونم ...ولی اگه میخوام حرکتی بزنم واسه تثبت به خودمه...نمیدونم قراره بعدش چی بشه...ولی از بلاتکلیفیش بهتره :)