میگفت درست وقتی دست از تلاش و امیدوار بودن برمیداری همونجاست که خدا خودشو نشون میده ... آره ؟ نمیدونم
امروز خیلی دلم پر شد ...انقدی که سر نماز نشستم به گریه کردن ...انقد گریه میکردم که ی جاهایش دلم واسه خودم سوخت .. تموم که شد رو به مهر آروم گفتم نیستی نه؟ ...منه الان خیلی مظلومه..خیلی مهربونه...خیلی عاشقه...انقدی که وقتی کاری ازم برنمیاد جونم میسوزه چون لایق اینهمه سختی نیست...اینکه به ادما محبت میکنم..گرمم..اوکیم..ولی بقیه ؟ ولش کن...هیچ راه دیگه ای نیست ...هیچ راه دیگه ای نیست..ذره ای علاقم بهش کم نشده .. ولی راهای رسیدن بهشم تموم شدن...من واسش همه کار کردم ! همه کار .. بقیه ...خودم...غرورم ...ولی اون ؟ حتی ندید ...خدا ؟ کجایی ؟ بخدا کم اوردم ..نمیتونم دیگ .. تنهام...ناراحتم...خستم...داغون..داغ دارم...نا امیدم...بی هدفم ..