امروز نوشتهای وبلاگو یعنی اینای اخیروخوندم درسته حال و احوال دلها ...ولی انقد منفی بود که چی بگم اخه !
همش غر زدن نالیدن ...نشد نمیشه... راستش شمارو نمیدونم ولی خودمم کمی وایب منفی رو گرفتم ...فکرشو کن خودم از نوشتهای خودم ؛ جالبه !
میگم بیا ولش کنیم این نشدن شدنارو ... راستش ول معطلیم .. ما حق داریم ناراحت شیم.. نتونیم..خسته شیم ... ولی خب نه انقد ادامه دار !
روتین خاصی ندارم ... بیشتر تایممو دارم بهش فکر میکنم...به اینکه چرا نشد ؟ چرا نشد ؟ چرا نشد؟ تهشم میرسم به خونه اول که اره من خیلی میخوامش ! اخر این ماجرا چیه منم نمیدونم
اشتهام عجیب وا شده ... یعنی همش دلم چیزای خوشمزه و سریالای قدیمی که دیدمو میخواد ! مثلا یه حب قندو برای شصتمین بار دیدم واقعا انگار دستمو میگیره میندازتم به دهه هشتاد ...همون بچگیم عروسی عمهام..دختر عمهام...که کله ذوقش اون سورساتی بود که از ی هفته قبل تو خونه بیبی به راه بود !
عجیب خوش میگذشت ... چهار ده روزی میشه که بابابزرگم رفته تو اسمونا کنار مادر بزرگ... ی جوری رفتنش واسه رهایی از غصها و دردا بود که هیچکدوممون اونقدا ناراحتم نیستیم شاید !
اما خب فعلا داغیم ...
تو خونم همش این روزا ...ی جاهای خوشحال..ی جاهای ناراحت...ترم تابستونی رو هم الکی ورداشتما ..والا .
همین دیگه .