این دو روز یعنی چهارشنبه و پنجشه رو دور تند و بسیار شلوغ گذشت .. چهارشنبه که بعد امتحان استراحت کرده نکرده رفتیم خونه خاله و عهی بدی نگذشتو همش دنبال بدو بدو های چهلم .. امروزم که رفتیم اول سر خاک هوا ابری بود یکم و خورشیدم بود البته حس نمیکردم همچین طوفانی شه و یهویی ردو برقو بارونو و بعدشم قطعی برق همه اینا تو مراسم... ی لحظه که تو مسجد تو حیاطش آقاعه به خاطر اینکه برق نبود خودش اذانو گفت راستش تا حالا اذان و انقد لایو و خوب و رسا ندیده بودم فک کنید هوا بارونی بودو یه جورایی اسمون سیاع کرده بود مسجد خلوت بود و این آقا با صدای بلند توبارون اذون میگفت ... واقعا ی جوریم شد و اون لحظه فهمیدم چقد دلم واسه بابا رضایی تنگ شده چقد و چقد و چقد..دلگیر بود این صحنه ... خیلی غرییو تنها بودی ... خیلی زیاد تنها شده بودی این اخرا...و الان کنار همدمتی و این خیالمو راحت میکنه...اینکه کنار همین ...حتی تو هم واسه رسیدن من به....همه تلاشتو کردی کاری کردی باز ببینمش ...چشم تم چشم شم باش حتی واسه ثانیه ... میدونی الان که فکرشو میکنم همه هرکاری که میتونستن کردن واسه اینکه بشه از خاله.. از اف .از.....ولی وقتی نمیشه ... وقتی نمیخوای شاید نباید بشه .. نمیدونم دیگ هیچی نمیدونم ولی ایندفعه واقعا ته خط و این مسیر بود دیگ من نه اونجا بیام نه تورو ببینم ... ی مرحله کامل از زندگیم تموم شدا...از نیمچه کراش تا تو... نمیدونم راستش من واسه عوض شدن این حالو وضعیت و رسیدن به نقطه تو همه کارر کردم ؛ همه کارر...اما نشد
سعی میکنم ادم بهتری بشمو اعتماد به نفسمو حفظ کنم ...از ادمای سمی دوری کنمو ... استراحت مغزی جسمی داشته باشم...ی مدت واقعا ذهنم یه پا الافه انگار ؛