رفتیم دورهمی که از سمت محل کار پدرر دعوت شده بودیم
عجبب رستوران شیکی بود ولی سینی صبحونش جدا واسه من یکی جالب نبود ! متاسفانه من همینقد انسان بد غذایی هستم .
رستورانش دقیقا روبه رو دریا بود و این به جذابیتش می افزایید .
چقددد میخوام برم سر کار و وقتی رییسشون گفت میخوان نیرو بگیرن من اینجوری بودم که ..کاش من ..کاش من..
یکی دیگ از بچها ازدواج کرد یعنی استوریشو دیدم ..چقد عجله دارییین اخهههه ...اینکه همه هم سنو سالات دارن ازدواج میکننا اصلا کلا سن ازدواج بددده ..به شخصه خیلی وایب بدی میگیرم اه .
سانازم انگار میخواد بیاد اینجا ساکن شه بخاطر مسائل مربوط به پسرش..البته شاید فعلا جو و ناراحتی گرفتتش ! نمیدونم
نمیدونم بیاد نزدیک خوبه یا بد نمیدونم جداً .
خستم ..ناراحتم هستم انگار ...امروز کلا اینجوری بود که عه دارع این میشه عه داره اون میشه وقتایی که از اتفاق زندگیم عقب میمونم و کنترلش از دستم خارج میشه جدا عصابمم خورد میششه !
ح .س انگار باز دارع فکرش میاد تو مغزم ..چرا ول نمیکنیههه فکر بی صابات منو پسسسسر :))